نیاز به عبور از مرزهای پیراهنم نیست ...
نیاز به عبور از مرزهای پیراهنم نیست ...
وقتی به پادشاهی دست های تو ،
تن داده ام .
نسترن وثوقی
نیاز به عبور از مرزهای پیراهنم نیست ...
وقتی به پادشاهی دست های تو ،
تن داده ام .
نسترن وثوقی
تلاطم ، شروع خوبی برای دریاست ...
وقتی موج دست هایت ،
خیز بر می دارد روی سینه ام .
آرزو ندرلو
خلاصه ی اخبار جهان ...
هر چه که می خواهد باشد ،
حالا که جهان من ...
در تو خلاصه می شود .
نسترن وثوقی
خورشیدهای سرگردان ...
به چشمانت ریخته اند ،
می سوزم از نگاهت !
دفن شده ام ...
زیر خروارها خروار آسمان ،
امشب ...
آسمان چشمانم ابری است .
در خودم مچاله می شوم ...
در دنیا ،
گم !
چشمانم به زمین ...
دلم در آسمان ،
گوش هایم پر از ...
زمزمه ی نجابت رهگذران !
این سرنوشت من نیست ...
روزی ، چیزی ، کسی ،
جابجا شده حتما ...
گاهی همه چیز اشتباهی است ،
حتی من !
رنگین تر از شقایق ...
نبودنت را نقاشی کرد بر آسمانم ،
غروب جمعه !
پیراهن شعرم ...
برقامتت نگنجید ،
عشقم چاک چاک شد !
من با تو ...
خورشید با آسمان ،
ماه با ستاره ...
ابر با باران ،
این روزها ...
همه با هم غریبه ایم !
گیسوان خیالت ...
گونه هایم را نوازش کرد ،
و من ...
به شوق ، زنده شدم !
من از عشق سوختن را آموختم ...
و تو سوزاندن را !
من چشم بستن را آموختم ...
و تو سر به زیر برف کردن را ،
عشق ، امتحانی بود ...
که من و تو در آن رد شدیم .
امروزم را برایم خاطره کن ...
فردا خود ،
خاطره خواهیم شد !
تیک تاک ساعت ...
دقیقه های نبودنت را ،
روی سرم آوار می کند .
بی تاب بابونه ای هستم ...
که زمانی ،
آخرین گلبرگش ...
نوید آمدنت را می داد .
خوش آمدی عزیز ...
به خاکسپاری دلی که ،
هیچ گاه دل نخواندندش .
شبانه های انتظارم را ...
به گوش ماهی ها سپردم ،
تا هرگاه ...
دلتنگ صدای دریا شدی ،
نجوای تنهایی ام در گوش ات موج بزند !
سرنوشت بازیچه هایش را تصادفی انتخاب می کند ...
و تو هدفمند !
این تفاوت تو با سرنوشت من بود ...
و من ، اشتراک تو با سرنوشتم !
غروب که شد ...
مد دریای چشمانم گونه هایم را در بر گرفت !
میآیی و میروی ،
و با هر لرزش دلم ...
چشمانم را آب می برد .
از چشمانت افتادم ...
حالا سال هاست ،
که مرا نمی بینی ...
مگر دنیایمان ،
چقدر پستی و بلندی داشت ؟
طرحی از چشمانت ...
بر آبی دریا کشیدم ،
آسمان بر آشفت ...
عمری بود به خاطر پیش کش نیلگونی اش ،
به دریا فخر می فروخت !
این ریل ها ...
صدای ترمز هیچ قطاری را ،
در خاطرات خیسشان به یاد نمی آورند ...
قصه ی همیشه گی این روزها ،
عبور است و عبور .
قصه ی من کوتاه بود ...
و گیسوی تو دراز ،
عمر سرنوشتمان به هم قد نمی داد !
وگرنه افسانه مان را ...
کلاغ ها عمری ،
بر سر در کوچه ها جار می زدند .
اینجا سکوت هم یخ می زند ...
سر انگشتان انتظار که جای خود دارد !
سال های نبودنت ...
کفش هایم را سنگین کرده ،
کابوس روزهای نیامده ...
بال هایم را پرپر !
دل ...
این کلمـــــــــ ــــــــه ی بی نقطه ،
گاهی تنـــــــ ـــــــگ می شود ...
تاحد یــــ ـــــ ـــــک نقطه .
من زخــــــم های بی نظیـــــــــری به تن دارم ...
اما تو بهــترینشــــــان هستی ،
عمیـــق ترینشـــــان ...
عزیزتر ینشــــان !
این روزها جای خالی " تــــــو " را با بالشی پر می کنم ...
همانند تو مرا دوست ندارد ،
احســـــاس هم ندارد !
اما هر چه هست دل شـکـســتـن بلد نیست .