آدم چیست ؟

آدم چیست ؟

آه و دم ...

آه از دمی که ،

این همه ساعت ...

طول می کشد .

 

شمس لنگرودی

زمین گیر شده اند ...

 

زمین گیر شده اند ...

چشم هایی که ،

هر روز ...

رد پایت را مرور می کنند .

 

نجمه امامی

شعر من ...

 

شعر من ...

ستاره ی کوچکی است ،

که در آسمان ...

تنها مانده است .

 

فاطمه براهام

در فراز و نشیب کدام خاطره جامانده ای ...

 

عقربه ها ...

برای تکرار تو برمی گردند ،

در فراز و نشیب کدام خاطره جامانده ای ...

که لحظه های دوباره دیدنت را ،

بد می آورم ؟

در آغوش تو ...

 

در آغوش تو ...

با ماه هم ،

کنار می آیم .

 

بهاره نوروزی

مرا یاد بگیر ...

مرا یاد بگیر ...

نه مثل جبر ... نه مثل هندسه ،

نه مثل یک منهای یک ...

که همیشه می شود صفر!

مرا یاد بگیر ...

مثل نیمکت آخر  زنگآخر ،

و دستانی که نام تو را ...

مدام روی چوب حک می کرد .

به خودت نگیر شیشه ی پنجره ...

به خودت نگیر شیشه‌ی پنجره ...

تمیزت می‌کنند ،

که کوه را بی‌غبار ببینند ...

و آسمان را بی‌لکه ،

به خودت نگیر شیشه ی پنجره ...

تمیزت می‌کنند که دیده نشوی !

 

علیرضا روشن

قطاری که از ریل خارج شده ...

 

قطاری که از ریل خارج شده ...

ممکن است آزاد باشد ،

اما راه به جایی ...

 نخواهد برد .

چشمانم را ...

 

چشمانم را ...

به دوره گرد بخشیده ام ،

دیگر به کارم نمی آیند ...

حالا که نیستی !

 

سید محمد آیت اللهی

برای همه خوب باش ...

 

برای همه خوب باش ...

آن که دانست ؛

همیشه کنارت خواهد ماند ...

و آن که ندانست ؛

روزی دلش برای خوبی هایت تنگ خواهد شد .

به تو فکر می کنم ...

 

به تو فکر می کنم ...

و می خواهم ،

که دقایق ...

برای همیشه ثابت بماند .

آدمی که برای همیشه می‌رود ...

نه شالی ...

نه کلاهی ،

نه چتری ...

راست می‌گویند ،

آدمی که برای همیشه می‌رود ...

هیچ چیزش را جا نمی‌گذارد .

 

لیلا کردبچه

حتما نباید انار بود ...

 

حتما نباید انار بود ...

دل هرکس را بفشارند ،

از خون سر می‌رود .

 

مهسا رهنما

برخی مردم هر کجا می روند ...

 

برخی مردم هر کجا می روند ...

با خود شادی می برند ،

برخی دیگر ...

هم زمان که می روند ،

شادی می آورند .

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است

 

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است

دادن سر نه عجب ، داشتن سـر عـجب است

بیا با هم قرار بگذاریم ...

 بیا با هم قرار بگذاریم ...

من کمی دیر برسم ،

و تو نگران شوی که شاید هرگز نیایم ...

وقتی رسیدم ،

یک میزِ کوچک پیدا کنیم ...

آنقدر کوچک که دست هایت هرگز نلرزند ،

و خیره نگاهت کنم ...

و دروغ بگویم ،

تو می مانی و صدایی که زیرِ گوشت می کوبد ...

" دوستت ندارم باور کن "

من می روم و پلک هایِ خیسم ...

از دست هایِ تو لرزان تر است .

 

سمانه سوادی

نمی خواهم بدانی ...

 

نمی خواهم بدانی ...

که چقدر دلگیرم ،

آن قدر خود خوری کرده ام ...

که از خودم ،

سیر شده ام .

 

سمانه سوادی