نگاهت کوچه باغ است ...

 

نگاهت کوچه باغ است ...

پر از برگ ،

پر از رنگ ...

کاش پرچین نداشت .

نسیمی كه هرشب ...

مرزها تنها می‌توانند...

لب‌ها را از هم دور نگه دارند ،

نسیمی كه هرشب موهایت را ...

بر پیشانی ات می‌ریزد ،

باد پریشانی‌ است ...

كه از انگشتان من گذشته است .

 

علیرضا عباسی

انگشتان من ...

 

انگشتان من ...

می‌بارد ،

و نام تو ...

می‌روید .

 

عمران صلاحی

قدم که می‌زنی ...

 

قدم که می‌زنی ...

شعر از سر و کول شهر بالا می‌رود .

 

مهدیه لطیفی

حکم همان دل است

 

این قدر ، ورق‌های زندگی ام را ...

بر هم نزن ،

حکم همان دل است .‏

 

مینو شهرستانی

ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﺮﺩﯼ ...

ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﺮﺩﯼ ...

ﺍﻣﯿﺪ ﺁﻣﺪﻧﺖ ﺭﺍ ، ﺑﻪ ﮔﻮﺭ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩ ،

ﻭ ﮐﺲ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ...

ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻕ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ ،

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﯾﺴﺖ ...

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻣُﺮﺩ ؟

 

ﺣﻤﯿﺪ ﻣﺼﺪﻕ

بود آیا که ز دیوانه‌ی خود یاد کند ...

 

بود آیا که ز دیوانه‌ی خود یاد کند ...

آن ‌که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت ؟

 

هوشنگ ابتهاج

خنده‌دار است ، نه ؟

خنده‌دار است ، نه ؟

در آن بازی ...

زمین می‌خوردیم و ،

زخمی می‌شدیم ...

در این بازی ،

زخمی می‌شویم و ...

زمین می خوریم .

 

واهه آرمن

تنهایی تو را می‌شکند ...

 

تنهایی تو را می‌شکند ...

در شاخه‌های من بپیچ ،

باد را غافل‌گیر ‌کنیم !

 

رضا کاظمی

 

پرواز کن ...

 

پرواز کن ...

اما تاحدی که ،

" آشیانه "  آوازت را بشنود .

ویرانه در ویرانه !

 

فانوس در دست ...

به دل من آمدی ،

ویرانه در ویرانه !

حالا فانوست را به کجا می آویزی ؟

باز هم بیا ...

 

باز هم بیا ...

استکان بردار ،

چای بریز ...

سماور ِ دلم قل قل می کند .

 

فاطمه حوزه لویی

چقدر باید شب باشم ...

 

چقدر باید شب باشم ...

تا تو ماه شوی ؟

 

علیرضا روشن

كسي باور نمي‌كند ...

كسي باور نمي‌كند ...

لبخندش مي‌توانست ،

پلی باشد ...

كه جمعه را ،

به همه‌ی روزهای هفته ...

پيوند بزند  .

 

احمدرضا احمدی

ما آب را ...

 

ما آب را ...

برای گریستن ،

نوشیده‌ایم .

 

علیرضا روشن

دریایم من ...

 

دریایم من ...

سراپا آغوش ،

خواهی بیا ...

خواهی برو . 

 

علی محمد مودب

باران ...

 

باران ...

بوی تو را ،

می‌بارد .

                 
فاطمه عباسی

لا به لای انگشتانم ...

لا به لای انگشتانم ...

شکوفه های گیلاس ،

به جشن می نشینند ...

تا من ،

نام تو را می نویسم .

 

دانیال رحمانیان

این روزها ...

 

این روزها ...

به جای ِ تمام  ِ ابرهای عقیم ،

می بارم .

 

فاطمه حمزه لویی

مرغ مهاجر ...

 

مرغ مهاجر ...

مگر مقصودت کوچ نیست ؟

کلنجار ...

برسرلانه ی ویرانه چرا ؟

 

مهدیه فرسوی

و سوختن ...

و سوختن ...

در آتشی که تو بر پا می‌کنی ،

لذتی‌ است ...

چون روشن کردن سیگار با خورشید ،

لابد !

 

گروس عبدالملکیان

و تازه می‌فهمم ...

و تازه می‌فهمم ...

که برف خستگی خداست ،

آن‌قدر که حس می‌کنی ...

پاک‌کنش را برداشته ،

می‌کشد روی نام من ...

روی تمام خیابان‌ها ،

خاطره‌ها .

 

گروس عبدالملکیان

نامت را در پرانتزي مي‌نويسم ...

 

نامت را در پرانتزي مي‌نويسم ...

که آن را براي هميشه ،

خواهم بست !

 

گروس عبدالملکیان